۱۰۰۱
ای انسان ! تو مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم ... تو از منی و به سمت من باز میگردی ....
و صداي دل من ، ناله ي کودکِ بيچاره اي از شهر شماست، از نگاه بسته ي پنجره تان ، از سکوت کوچه هاي تنگِ دلتان ، کودکِ خسته ي من ، نه به اميد تو فردايي هست ، نه در اين شهر تو را ميخواهند ، هيچ کس به تو لبخند نخواهد زد ، برو از شهر شلوغ ، برو از مردم صد رنگِ دروغ ، هر کجا نيست شوي هست برو ... برو اي کودکِ بيچاره ي من .. برو تا نيست شوي ... برو از هستِ دروغ ... برو تا نيست شوي

کودکاني که عاشق شدند هيچ وقت عشقشان را به هوس نفروختند ، آنهايي که بودنشان را در گرو نبودشان باختند نخواستند که باور کنند فردايي هم هست ، و وقتي خورشيد در مغرب تاريکي افتاد کودکانه کوچه ي ما به ياد خورشيد چراغهايي روشن کردند ، هيچ کس مثل کودکان کوچه ي ما خورشيد را نفهميد ،

کودکان کوچه ي ما عاشق خورشيد هستند ، فردا که خورشيد دوباره طلوع خواهد کرد کودکان کوچه ی ما به استقبالش خواهند رفت.




